Monday, August 08, 2005

يک روز از زندگي يک وبگرد

به اينترنت وصل مي شوي.

راهي از ميان فيلترها به گويا مي‌يابي.

خبري نيست پس گنجي هنوز زنده است ،آخرين عکس ها را مي‌بيني :آب‌سرد،لجن،کابوس. آيا راه نجاتي باقي مانده ‌است ؟

ضحاک هم هنوز هست. متعصب‌تر، وحشي‌تر، به خون جوانان وطن حريص‌تر. راستي آيا تا به حال از خود پرسيده‌اي که زير آن همه مو و پارچه چه پنهان کرده است؟ حرف و سخن زياد است، لاجرم تو هم از آن دو مار چيزهايي شنيده‌اي.

چشمانم را مي‌بندم. لحظه قيام کاوه را پيش خود مجسم مي‌کنم. همه آقايان جمعند. ‌ به ظاهر از شنيدن داستان سفاکي‌هاي خود شرمگينند ولي خوب که بنگري هنوز هم دست از جادوگري نکشيده‌اند. اما آنان را چه سود که سحر و جادو در مردماني که سرمست شراب حقيقتند کارگر نمي‌افتد.

بس است ديگر. خيال‌بافي بس است. گنجي هم انشاءالله سر عقل مي‌آيد و به آغوش جلادهايش بر‌مي‌گردد. جلادهاي مهربانش!! به نظرم کسي بايد به ياد او بياورد که ما در چه سالي قرار داريم، به او بگوييد اين کلام تلخ را : سالهاست که در نوشت‌افزاري هاي اين مملکت جز تقويم سال ۱۹۸۴ تقويم ديگري نمي‌فروشند.

اکبرجان، من نويسنده خوبي نيستم . يعني کارم اين نيست. فکر نمي‌کنم کلمات بي‌مقدارم تورا از راهي که در پيش گرفته‌اي بازگرداند. اما شايد صداي پردرد فرهاد بر تو کارگر افتد. به اميد ديدار دوباره چهره خندانت.




........................................................................................

Comments: Post a Comment

Home