Wednesday, January 19, 2005

وقتي که کتاب فراموش مي‌شود


امروز بعد از مدت ها فرصتي دست داد تا سري به کتاب هاي نيم‌خوانده‌ام بزنم . مايه تاسف است ولي مدت هاست که وقت چنداني براي مطالعه آزاد ندارم. آخرين‌شان که چند بار بازخوانيش کردم شازده کوچولو بود با آن گل سرخ ناز‌نازيش (غبطه مي‌خورم به کساني که براي خود گل سرخي دارند، گل سرخي که هيچوقت در ذهن‌شان پژمرده نمي‌شود). سه فصل از جمهور هم ثمره مهرماه بود.(البته به قيمت از دست دادن پروژه درس کنترل غير خطي). بعد از آن سه ماه بدون کتاب، سه ماه بدون فکر، به اميد کسب تکه کاغذي که حکم دوري تو از کتاب براي همه عمر در آن نوشته شده است .

در اين مدت هميشه با خودم مي‌گفتم "خوب بلاخره تموم مي‌شه وقتي که پولدار و معروف شدي، اونوقت با خيالي آسوده، بدون دغدغه نان و نام مي‌توني به خودت بپردازي. ساعت ها بخوني و فکر کني و شنونده افکار ديگران باشي و در يک کلمه براي خودت زندگي‌کني".

ولي اميد عبثي مي نمايد تحقق اين آرزو در وانفساي کنوني سلطه تکنولوژي. بايد فقط کار کرد و گزارش نوشت و مقاله پخت و به فکر فرار از خاک بود، به اميد يافتن بهشتي که هيچ وقت براي من جهان سومي وجود نخواهد داشت.

گزينه ديگري هم هست، در باتلاقي که گرفتار آمده‌اي با طيب خاطر غوطه‌ور شوي. زن وبچه و کار و موهاي سفيدي که جايي براي مخفي کردن‌شان باقي‌ نخواهد ماند.

شايد کسي بگويد "خوب تو که اينقدر نسبت به لذت‌هاي معمول دنيا کافري پس چرا به آن ها پشت‌پا نمي‌زني؟ به گوشه اي نمي خزي و دنيا را به دنيا‌خواهان وانمي‌نهي؟". جوابي براي اين سخن ندارم جز همان دغدغه هميشگي نان و نام. شايد بعد از تمام شدن دوره تحصيلم همين کار را هم کردم.






........................................................................................

Comments: Post a Comment

Home