Sunday, October 09, 2005

مجسمه

کاش مي‌توانستم يک مجسمه بسازم. مجسمه‌اي ازآرزوهاي کوچک و بزرگي  که هرگز  تحقق نيافتند. مجسمه اي از بهشت دروغيني که هرگز وجود نداشت. مجسمه‌اي از انسانيت که به واقع کلمه‌اي بيش نبود. مجسمه‌اي از ذهن زيبايي که در يافتن حقيقت ناشکيب بود . و بلاخره مجسمه‌اي از خدا که بيرحمانه ما را ترک گفت. مي ترسم از زماني که حتي خاطره اي از دنياي گذشته باقي نمانده باشد. مي ترسم در دنيايي که هر روز به وحشتناک‌ترين کابوس‌هايم شبيه‌تر مي‌شود تنها بمانم. بايد چاره‌اي انديشيد. مجسمه‌اي خواهم ساخت  . مجسمة  کوچکي...




........................................................................................

Friday, August 12, 2005

در حاشيه مراسم ملاقات با اکبر گنجي


- تعدادي از کساني که در تجمع شرکت کرده بودند، از مراجعين عادي بيمارستان ميلاد بودند، بعضي‌هاشون قبل از تجمع حتي خبر نداشتند که اکبر گنجي تو اين بيمارستان بستريه. عده زيادي از مردم عادي هم از شرکت کنندگان در مورد شرايط جسمي اکبرگنجي، دليل زنداني شدن و اعتصاب غذاش  مي‌پرسيدند. به نظر من درسته که هدف اصلي اين تجمع  يعني ملاقات با گنجي برآورده نشد، ولي همين‌که تونستيم  عده زيادي از مردم رو که به هر علتي از وضعيت گنجي و ظلمي که بهش مي‌شه بي‌اطلاع بودند، با خبر کنيم خودش مايه اميدواريه.  

- مسئله‌اي  که چندان خوش‌آيند نمي‌نمود، عدم وجود روحيه همدردي با اکبر گنجي در خيلي از شرکت‌کننده‌ها بود. خيلي از گفتگو‌هاي دو نفري و چند‌نفري در حول وحوش  مسائلي مي گذشت که هيچ ربطي به  اهداف اعلام شده براي تجمع نداشت. سوء‌تفاهم نشه، منظورم کمرنگ کردن نفس حضور در چنين تجمعاتي نيست. به نظر من روحيه انسان دوستي و آزاديخواهي  کساني که با در نظر گرفتن عواقب احتمالي و شرايط مزخرف سياسي حاکم بر کشور جسارت به خرج دادند و روبروي بيمارستان ميلاد جمع شدند، قابل تحسينه. حرف من  اينه که با توجه به شرايط کشور فرصت هايي مانند  اين تجمع احتمالا خيلي کم پيش مي‌ياد . واقعا مايه تاسفه که همين فرصت‌هاي اندک  رو با اعمال حقيري مثل جوک تعريف کردن  و احوالپرسي‌هاي چاپلوسانه از دست بديم. يک لحظه خودتون رو جاي کساني بگذاريد که در مورد اصالت و حقانيت حرکت طرفداران آقاي گنجي دچار شک و ترديدند. تصور کنيد اگريکي از اين افراد در تجمع ديروز حضور مي‌داشت و   جوک تعريف کردن و قهقهه زدن بعضي از دوستان رو مي‌ديد چه قضاوتي مي کرد. از قضاوت مردم که بگذريم،  در شرايطي که انساني در چند متري ما در بخش آي-سي-يو بيمارستان ميلاد هر لحظه به مرگ نزديک‌تر مي‌شه آيا مجالي براي اين گونه کارها باقي مي‌مونه.

-به نظرمي‌ياد يک جور جو ياس و نااميدي  بر جلسه  حاکم شده بود. آقاي موسوي خوئيني و بچه‌هاي دفتر تحکيم خيلي محافظه‌کارانه حرف مي‌زدند. همه سعي داشتند طوري صحبت کنند که جمعيت تحريک نشن. کلا فقط چند جمله در مورد مقصر دانستن مسئولين نظام در قضيه گنجي،  توسط يکي از سخنران ‌ها گفته شد وبقيه حرف‌ها بيشتر در اين باره بود که مسئولين بيمارستان چقدر خوبن و حراستي‌ها هم فقط به وظيفه‌شون عمل مي‌کنن. آخر داستان هم بعد از اين که از ما درخواست کردند بي سر و صدا محلو ترک کنيم، اکثرشون سوار ماشين‌هاشون شدن و رفتن پي کار و زندگيشون . سئوال من از اين آقايان مورد احترام اينه که آيا اقلا نمي‌شد جمعيتي رو که به دعوت اونها پاسخ داده  و در تجمع شرکت کرده بودند،  تاورودي بيمارستان همراهي کنند؟ شايد اگر  آقايون ترتيب دهنده تجمع حضور مي‌داشتند، نيروي انتظامي اجازه نمي‌يافت  اونطور در پايان تجمع ما رو خوار و خفيف کنه که در مقابل فحش و ناسزايي که به خواهرانمون داده مي‌شه از ترس نتونيم جز کلماتي کوتاه بر زبان بياريم. خدا پدر دکتر ملکي رو بيامرزه که اگر حضور  تن رنجورش نبود معلوم نبود اون مرديکه لات و بي‌ادب چه بلايي سر اون دختر بيچاره و ما ها که به دفاع ازش برخواسته بوديم مي‌آورد.


دکتر محمد ملکي(عکس از وب‌نامه)
  
البته شايد انتظار بي جايي از نخبگان و بزرگان داريم. وقتي توده ملت و همچنين اکثرگروه‌هاي سياسي، چشم‌هاشون رو بر روي جنايات آقايان بسته‌اند و بدون هيچ گونه دغدغه‌اي با فراغ خاطر به زندگي عاديشون ادامه مي‌دن از چندتا دانشجو و نويسنده بي‌پناه و بي‌پشتوانه چه انتظاري مي‌شه داشت. آدم خنده‌اش مي‌گيره وقتي مطالب بعضي وبلاگ ها رو ميخونه. نمي‌دونم اين دوست عزيز در کدوم رفتار ملت ايران نشانه‌اي از فرهنگ و تمدن رو مشاهده کرده که از ايراني‌ها(فارس‌ها) با لقب آريايي با فرهنگ!! ياد کرده. بگذريم، در هر حال با اين وضعيت اصلا به آينده ايران خوش‌بين نيستم. ملت ايران فکر مي‌کنن با اين رفتار محافظه‌کارانه و گوسفندواري که در پيش گرفتن مي‌تونن خودشون و خانوادشون رو حفظ کنن.  زهي خيال باطل! سرنوشت دردناکي در انتظار اين ملته. خيلي دردناک
.    




........................................................................................

Monday, August 08, 2005

يک روز از زندگي يک وبگرد

به اينترنت وصل مي شوي.

راهي از ميان فيلترها به گويا مي‌يابي.

خبري نيست پس گنجي هنوز زنده است ،آخرين عکس ها را مي‌بيني :آب‌سرد،لجن،کابوس. آيا راه نجاتي باقي مانده ‌است ؟

ضحاک هم هنوز هست. متعصب‌تر، وحشي‌تر، به خون جوانان وطن حريص‌تر. راستي آيا تا به حال از خود پرسيده‌اي که زير آن همه مو و پارچه چه پنهان کرده است؟ حرف و سخن زياد است، لاجرم تو هم از آن دو مار چيزهايي شنيده‌اي.

چشمانم را مي‌بندم. لحظه قيام کاوه را پيش خود مجسم مي‌کنم. همه آقايان جمعند. ‌ به ظاهر از شنيدن داستان سفاکي‌هاي خود شرمگينند ولي خوب که بنگري هنوز هم دست از جادوگري نکشيده‌اند. اما آنان را چه سود که سحر و جادو در مردماني که سرمست شراب حقيقتند کارگر نمي‌افتد.

بس است ديگر. خيال‌بافي بس است. گنجي هم انشاءالله سر عقل مي‌آيد و به آغوش جلادهايش بر‌مي‌گردد. جلادهاي مهربانش!! به نظرم کسي بايد به ياد او بياورد که ما در چه سالي قرار داريم، به او بگوييد اين کلام تلخ را : سالهاست که در نوشت‌افزاري هاي اين مملکت جز تقويم سال ۱۹۸۴ تقويم ديگري نمي‌فروشند.

اکبرجان، من نويسنده خوبي نيستم . يعني کارم اين نيست. فکر نمي‌کنم کلمات بي‌مقدارم تورا از راهي که در پيش گرفته‌اي بازگرداند. اما شايد صداي پردرد فرهاد بر تو کارگر افتد. به اميد ديدار دوباره چهره خندانت.




........................................................................................

Saturday, August 06, 2005

آيا ياري دهنده‌اي هست که مرا ياري کند؟





........................................................................................

Thursday, June 23, 2005

وضعيت افتضاحيه

فکرکنم اکثريت کسانی که مخاطبين من در اين نوشته هستند خيلی خوب می دونن که با چه شرايط وحشتناکي روبرو هستيم. حتما خيلي از شمانتايج نظر سنجي های نهادهای مختلف در مورد انتخابات را ديده ايد تقريبا همه اين نظرسنجي ها می گن که احمد ی نژاد از هاشمي زده جلو.البته من هم قبول دارم که به اعداد و ارقام اين نظرسنجی ها اصلا نمي شه اعتماد کرد اما وقتی چند تا منبع نيمه موثق يک چيزي رو می گن و هيچ کس هم برخلاف اين منابع نيمه موثق حرفی نمي‌زنه اين ايده برای آدم تقويت می شه که احتمالا حرفشون درسته. من در اين جا نمی خوام دلايل اينکه چرا از نظر من آمدن احمدی نژاد يک فاجعه برای ايران محسوب می شه رو توضيح بدم. در مورد خطرات اومدن احمدی نژاد از جمله بسته شدن فضای سياسي و اجتماعي و نابود شدن اقتصاد کشور و تحريم های بين المللی و جنگ داخلي حرف های زيادی زده شده .البته يک عده خيا‌ ل پرداز (اغلب خارج کشور ) هم هستند که می گن بايد گذاشت احمدی نژاد سر کار بياد تا در اثر کثافت کاري هاش زمينه برای سقوط نظام فراهم بشه .به نظر من اين موجودات که من واقعا نمی دونم با چه لقبی ازشون ياد کنم تنها چيزی که بهش فکرنمی کنن سرنوشت مردمي است که در اين چند ساله حکومت احمدي‌نژادبه دهنشون عنايت خواهد شد.نمي دونم آيا شده اقلا براي يک بار اين آقايون آينده حکومتي مثل حکومت احمدي نژاد رودر ذهنشون مجسم کنن. واقعيت اينه که حکومتي مثل حکومت احمدی نژاد که همه صداها رو خفه کرده جز با انقلاب خونين داخلی(يا بهتره بگم جنگ داخلي) ويا جنگ خارجي کنار نخواهد رفت لازم به ذکر نيست که هرکدوم از اين دو اتفاق برای ملت ايران چقدر مصيبت بار خواهد بود. آيا اين حقايق آقايان رو وادار نمي‌کنه که کمي بيشتر در خيال‌پردازي هاشون جانب احتياط رو رعايت کنن و با شعارهاشون کساني روکه قوه منطق و استدلال ضعيف تري دارند رو فريب ندهند. آيا اين آقايون از واقعيات خبر ندارند يا اين که خودشون رو به بي‌خبري مي‌زنن؟ به نظر من واقعيت قضيه اينه که اين آقايان لوس آنجلس نشين دقيقا مي‌دونن که چه اتفاقي قراره بيفته و اصلا هدفي جز اين که احمدي‌نژاد سر کار بياد و مردم رو بيچاره کنه ندارن. اون ها مي‌دونن که سريع ترين راه رسيدن به قدرت ساختن نردباني از اجساد ملت ايران است.نردباني که آخر کاري اين آقايون پيروزمندانه بر آن قدم خواهند نهاد بدون اين که سر سوزني به فکررنج هاي ملتي باشند که در اين مدت انواع بدبختي ها را تحمل کرده‌اند. آقايون اعتقاد دارند که ملت ايران اين هزينه ها رو بايد پرداخت کنه تا زمينه براي برگشتن آقايون به مقام و منصب هاي سابقشون فراهم بشه.
بگذريم، هدف من از اين نوشته بحث کردن با اين دسته از موجودات نيست. هدف من اعلام خطر به اونهايي ست که می دونن احمدی نژاد چه فاجعه ايه ولی چون بر طبق يک پيش داوري خام فکر می کنن رفسنجانی برنده است و لذا زياد ا احساس خطر نمي کنن ، نمي خوان رای بدن . اين تصور(پيشتاز بودن رفسنجاني) تصور غلطيه که خيلی از ايراني ها دارند . در حالي که واقعيت ماجرا چيز ديگه اي. يک سري به مناطق فقير نشين تهران بزنيدتا متوجه بشيد چه جوري با کلک و خالي بندی کلي از کم سوادها و حاشيه نشين ها توسط آقايون خر شده‌اند. واقعيت اينه که اقشار متوسط و مرفه( حتی قشر فقير و حاشيه نشين جامعه) تنها چند ساعت با يک فاجعه خانمان برانداز فاصله دارند وبا اين حال خيلی هاشون کاملا بی تفاوتند. برای اطلاع اين دوستان خواهش می کنم به نظر سنجی جديد ايسپا مراجعه کنيدکه نشون می ده در شهر تهران هاشمي با 37%از احمدی نژاد با 44 % عقب افتاده توجه کنيد که هر چند در مرحله اول پيش بيني ايسپا درمورد آرای کل کشور صحيح نبود( احتمالا به علت در نظر نگرفتن آرای کروبي در مناطق محروم) اما در مورد تهران پيش بيني اش تقريبا درست از آب در اومد. اگر به نتيجه اين نظر سنجي نگاه کنيد خواهيد ديد که در 10 منطقه تهران که بيشترجمعيتش را قشر متوسط و مرفه تشکيل مي‌دن هاشمي جلوتره در حاليکه در 12 منطقه اي که قشر فقير و حاشيه نشين اکثريت دارن احمدي نژاد جلوتره مشکل اصلی در اين جاست که در مناطق مرفه نشين ومناطق طبقه متوسط تعداد زيادی يا رای نمی دن يا هنوز تصميم نگرفتن به کي رای بدن. (احتمالا هنوز ابعاد خطر رو حس نکردن(و اين موضوع باعث شده احمدی نژاد در کل جلو بيفته.
جالبه که مردم ايران با اين همه ادعاي هوش و ذکاوت هنوز نمي دونن قراره چه بلايي سرشون بياد دقيقا مثل اجدادشون که وقتي مغول ها قشون ايران رو شکست دادن و خواستن از جيحون بگذرن اکثر مردم در خواب ناز غوطه ور بودند و اصلا احساس نمي کردند چه بلايي قراره سرشون بياد. البته من اميد چنداني ندارم که در اين چند ساعت باقي مونده بتوان کاری کرد ولی شايسته شخصيت خودم هم نمی بينم که بگذارم تا نا اميدي بهم غالب بشه و به صورت ک موجود ضعيف و بي‌تحرک در بيام.
به خاطر همين من به سهم خودم تلاش خواهم کرد تمام فاميلها و آشنايانمون رو آگاه کنم که چه بلايي داره سرشون مي‌‌آد. به همه کسايي که مثل من فهميدن که اوضاع چقدر خرابه هم توصيه مي‌کنم تو اين چند ساعت باقي مونده تمام کسايي که مي‌شناسن رو به هر وسيله‌ ممکن تشويق به راي دادن کنند.درسته که تعداد مخاطبين اين وبلاگ ها کمه ولي اگر همه وبلاگ نويس ها از رسانه شون به عنوان مرکزي براي تبليغ راي دادن استفاده کنن و همچنين ايده راي دادن رو بين آشنايانشون تبليغ کنن شايد بشه کاري کرد.




........................................................................................

Tuesday, June 14, 2005

شاهد عيني



" مواظب دور و ورياتون باشيد ، با لباس مبدل قاطي جماعت ميشن. مواظب باشيد بسته‌اي ،نايلوني، چيزي کنار پياده‌رو نگذاشته باشن ...". صدا در ميان شعارها گم مي‌شود"عاليجناب سرخ پوش ما همه گنجي شديم" "استبداد ،استبداد، اين آخرين پيام است".آن قدر شعار مي‌دهيم که ديگر فريادي در حنجره باقي نمي ماند. پس از پايان يافتن شعارها حال نوبت سراييدن نغمه اي آرام تر است. پس دست در دست هم مي‌گذاريم و "يار دبستاني" مان را به ياري مي طلبيم .

قلبم تند تند مي‌زند. فکر عواقب سختي که ممکن است در اثر اين شعار دادن‌ها گريبانگيرم شود آني راحتم نمي‌گذارد.تلاشم براي اين که با استدلال و منطق خودم را قانع کنم که احتمال رخ دادن حادثه اي جدي در اين تجمع کم است نيز کاملا بي‌فايده است. شايد بهتر باشد که در فکر سلامتي خود باشم و آرام و بي‌سروصدا اين جمع را ترک گويم،ولي مگر مي‌توان اجتماع مردمي را که براي مطالبه حقوق خود و "نه" گفتن به آقايان گرد هم آمده اندرا ترک گفت.مردمي که نمي خواهند اشتباه پدران خود را تکرار کنند و دوباره به دوران سياه پيش از دوم خرداد بازگردند.پس حال که توان رفتن در من نيست ، بگذار که تمام ترس و دلهره‌هايم ،استدلال و انديشه هايم را با لذت فرياد زدن ترانه اي جاويدان "يار دبستاني" جايگزين کنم. مگر نه اين که در زندگي اغلب انسان ها کفه ترازوي رنجها و مشکلات نسبت به کفه خوشيها و کامروايي‌ها سنگيني مي کند پس چه باک که داستان زندگي شخصي با لذتي واقعي ولي کوتاه مدت پايان يابد.
(۲۴ خردادماه ۸۴ ،تجمع اصلاح طلبان پيشرو، اميرآبادشمالي)




........................................................................................

Wednesday, January 19, 2005

وقتي که کتاب فراموش مي‌شود


امروز بعد از مدت ها فرصتي دست داد تا سري به کتاب هاي نيم‌خوانده‌ام بزنم . مايه تاسف است ولي مدت هاست که وقت چنداني براي مطالعه آزاد ندارم. آخرين‌شان که چند بار بازخوانيش کردم شازده کوچولو بود با آن گل سرخ ناز‌نازيش (غبطه مي‌خورم به کساني که براي خود گل سرخي دارند، گل سرخي که هيچوقت در ذهن‌شان پژمرده نمي‌شود). سه فصل از جمهور هم ثمره مهرماه بود.(البته به قيمت از دست دادن پروژه درس کنترل غير خطي). بعد از آن سه ماه بدون کتاب، سه ماه بدون فکر، به اميد کسب تکه کاغذي که حکم دوري تو از کتاب براي همه عمر در آن نوشته شده است .

در اين مدت هميشه با خودم مي‌گفتم "خوب بلاخره تموم مي‌شه وقتي که پولدار و معروف شدي، اونوقت با خيالي آسوده، بدون دغدغه نان و نام مي‌توني به خودت بپردازي. ساعت ها بخوني و فکر کني و شنونده افکار ديگران باشي و در يک کلمه براي خودت زندگي‌کني".

ولي اميد عبثي مي نمايد تحقق اين آرزو در وانفساي کنوني سلطه تکنولوژي. بايد فقط کار کرد و گزارش نوشت و مقاله پخت و به فکر فرار از خاک بود، به اميد يافتن بهشتي که هيچ وقت براي من جهان سومي وجود نخواهد داشت.

گزينه ديگري هم هست، در باتلاقي که گرفتار آمده‌اي با طيب خاطر غوطه‌ور شوي. زن وبچه و کار و موهاي سفيدي که جايي براي مخفي کردن‌شان باقي‌ نخواهد ماند.

شايد کسي بگويد "خوب تو که اينقدر نسبت به لذت‌هاي معمول دنيا کافري پس چرا به آن ها پشت‌پا نمي‌زني؟ به گوشه اي نمي خزي و دنيا را به دنيا‌خواهان وانمي‌نهي؟". جوابي براي اين سخن ندارم جز همان دغدغه هميشگي نان و نام. شايد بعد از تمام شدن دوره تحصيلم همين کار را هم کردم.






........................................................................................

Home